کاش می دونست عشق فقط ی بهانست برای لحظه های تلخ رهایی از یک عذاب







بعدا می نویسم فقط همین قدر بگم وقتی یک نفر از کوه پرت بشه مرگش 99 درصد حتمی اما من ..........
میلاد هم قبل از حادثه حرفهایی از ایمان واطمینان میزد ... فرشته نجات وو...
فعلا عکس ها رو تماشا کنید تا بعد







این عکس ها رو از طبیعت من ومیلاد گرفتیم البته ببخشید اگه کیفیتش تخم مرغی ....
2- من> میلاد... و تنهایی...

خداوندا تو می دنی که من دلواپس فردای خود هستم، مبادا گم کنم راه
قشنگ ارزوها را مبادا گم کنم اهداف زیبا را وناگه جا بمانم از قطار
موهبتهایت دلم بین امید ونا امیدی می زند پرسه خداوند !مرا تنها نذار تو ای
خداوند....
مهردادجعفری 19 اذر 90
خسته این روز ها از بودن در این روزها. روزهای پر ازتردید روزهای ناامیدی وترس روز های حسرت وناامیدی ..
.خدایا بازگشت به گذشته ارزوی محالی که فکرش منو عذاب میده. / باور کن ایمان به وجودت منو زنده داره ...اما خدایا ایمان به امیدت هنوز در من نیست خوب بهم حق بده ناامید باشم وقتی تردید سایه انداخته و تو زندگیم همیشه اخر یک جاده به دوراهی ختم میشه
بعضی موقع نمیشه باکلمات بازی کردو حرف نوشت حرف دل ی چیز دیگس که فقط تو میفهمی.
میگم حرفام خیلی زیاده که همش تو دله .. ولی دلم می خواد الان که دست به دعا بر می دارم و دلتنگی ها مو برات زمزمه می کنم جواب بدی ..خدایا اگه گاهی ازت دورم ببخش / اگه گاهی لغزیدم وتورو ندیدم ببخش / ببخش که همیشه دستات تو دستم بود ومن رهاش کردم ببخش که همیشه می گیم وحده لا شریک له ولی نا امید ی رو شریکت می کنیم . وخیلی ببخشید های دیگه که قد هزار ورق جا می خواد بذار نوای دل انگیز این ترانه همیشه خاطره انگیز باشهخدایا دعای امشب من همینه که منو از روز های بی سرانجامی که توش گرفتارم نجات بدی... خداوندا قدرت و ایمان راسخ را بر تمام مخلوقاتت عطا فرما.
خدایا نمیدونم حکمت تو چیه ولی اینو خوب می فهمم صبر اوج احترام به حکمت توست پس به امید رستگاری
نمی دانم جواب نامه ها یم زنده بودن است یا امید به اینده نمی دونم شاید همیشه خوب بودن شاید ارامش ..
زندگی اب روانیست روان می گذرد
ان چه تقدیر من وتوست همان می گذرد
اخه دردم رو جز تو به کی بگم اگه نیست .....
همچنان به لطف تو امیدوارم
خدایا من جز تو کیو دوست داشته باشم

........تا بعد
ای خدای بزرگ بذار اون چه که بر من گذشته سرمایه اینده من باشه بذار خاطره گوش دادن به این اهنگها ی بی کلام که همه نشونی از تو دارن ۱ سال دیگه لذتی برای من داشته باشه که اشک شوق چشمامو خیس کنه. یادته اون نامه ای که تو اذر ۸۹ برای امام حسین نوشتم / یا خواسته که اسفند ۸۹ از امام رضا داشتم و انداختم تو زره مطهرش نذار بی جواب بمونه...گر چه اصل اینه که تو مارو بی جواب نذاری خدایا فقط منتظر ارامشم .. خدایا باور کن دلبسته دنیا نیستم فقط ارامشی می خوام تا بتونم به اون هدف بزرگی که تو زندگیمه برسم خدایا فقط تو از ذهن من خبر داری وبس . تنها تو اگاه به همه چیز عالم هستی .ببخش که مثل همیشه مزاحم وقت شریفت شدم .. فقط ی چیز رو تو کار تو حیرونم که تو چه جوری جوابگوی این همه بنده ای (۶ میلیارد)قربونت. منتظر جوابم / همیشه چشم انتظار بودن برای لطف هایی که تو در حق ما داری خیلی لذت بخشه این بار به جای رفتن به بیابون و نگاه کردن به افق شرق و نوشتن نامه این حرفامو تو وبلاگم برات نوشتم امید وارم کسایی که این مطلب رو می خونن خدا رو جور دیگه با ی دید وسیع تر پیدا کنن
خدایا تو می دانی ومی بینی - می دهی ومی ستانی پس مادامی که خواستی جانم را بستانی با عزت بستان ومرا از لطف خود محروم نگردان
خدایا من رو از این نگرانی و مهلکه شوم نجات بده . می خوام وافعا مهردادت تنهاباشم با تو ای خدای بزرگ . می خوام مهردادتنهای سال۸۷ بشم موقعی که این وبلاگ رو راه اندازی کردم
من عهدی رو با تو بستم فراموش نمی کنم ......
الهی تکیه بر لطف تو کردم از من حرکت از تو برکت
مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت!
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن میخواهم
کاری بکنم.
و سپس در برابر نگاههای متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسید: چه کسی هنوز مایل است این
اسکناس را داشته باشد؟!
و باز دستهای حاضرین بالا رفت...
این بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روی
زمین کشید!
بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟!
و باز دست همه بالا رفت!!!
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و
همه شما خواهان آن هستید...
و ادامه داد:
در زندگی واقعی هم همینطور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که میگیریم ژ
یا با مشکلاتی که روبرو میشویم، خم میشویم، مچاله میشویم، خاک آلود میشویم
و احساس میکنیم که دیگر ارزش نداریم،
ولی اینگونه نیست و صرفنظر از اینکه چه بلایی سرمان آمده است،
هرگز ارزش خود را از دست نمیدهیم
و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم پر ارزشی هستیم...
٬٬
ًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًًً
خدایا به دادم برس...کمکم کن...فقط خودت میتونی
"کشتی از طوفان نلرزد تا خـــــــــدا با ناخداست"
دلت را خانه ما کن، مصفا کردنش با من
به ما درد دل افشا کن، مداوا کردنش با من
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش، پیدا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی، که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص، دریا کردنش با من
اگر درها به رویت بسته شد، دل بر مکن از ما
در خانه دق الباب کن، وا کردنش با من
به من گو حاجت خود را، اجابت می کنم، آری
طلب کن آنچه می خواهی، مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ، روشن کن حسابت را
بیاور نیک و بد را، جمع و منها کردنش با من
چو خوردی روزی امروز ما را، شکر نعمت کن
غم فردا مخور، تامین فردا کردنش با من
به قرآن، آیه رحمت فراوان است، ای انسان
بخوان این آیه را، تفسیر و معنا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی، مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس، امضا کردنش با من


خدا یاور تنهایی من.........

پروردگارا...کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم را رو
به حقیقت بگشایم ....
خدایا ...
یاریم کن که مرغ خسته دلم راکه دیری است دراین قفس زندانی
است، درآسمان آبی عشق تو پرواز دهم ......
خدایا ....
پروردگارا...یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگه دارم .....
خدایا ....
توخود می دانی که بدترین درد برای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن
و رها شدن درگرداب فراموشی وسر درگمی است...
پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم
تابتوانم روز به روز به تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر
شوم ...........
خدایا، مرا فرصتی ده تاپاک بودن راتجربه کنم وبتوانم حتی برای یک لحظه
آنچه باشم که تومی خواهی ...

خدایا کمکم کن تا بتوانم در ادامه کارم موفق بوده و مطالبی را تهیه کنم که برای خوانند گان عزیز مفید باشد.
پیشاپیش از همه صاحبان سایت و وبلاگ به جهت احتمال شباهت مطالب تهیه شده ام با مطالب آنها عذرخواهی می کنم.
ای کوه

کوه
ای بلند
ای سراپا همه پند
زتو این تجربه آموختم
که نترسم از غرش سنگین زمان
و هراسی ندهم راه به دل از
طوفان
همونم
من همونم که می خواستم یه روزی دریا بشم
میخواستم بزرگ ترین دریای این دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم
افتادم تو چاله...خاک منو زندونی کرد
آسمونم نبارید...اونم سر گرونی کرد
حالا من شدم یه مرداب... یه اسیر نیمه جون...
یه طرف می رم توی خاک یه طرف تو آسمون
دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود.استاد پرسيد:"آيا در اين کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟".کسی پاسخ نداد. دوباره پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟ "دوباره کسی پاسخ نداد.استاد برای سومین بار پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟" برای سومین بارهم کسی پاسخ نداد.استاد با قاطعیت گفت:"با این وصف خدا وجود ندارد." دانشجو به هیچ وجه با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند.استاد پذیرفت.دانشجو از جایش بر خواست و از همکلاسیهایش پرسید:"آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد؟"همه سکوت کردند."آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟"همچنان کسی پاسخ نداد. "آیا دراین کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟" وقتی برای سومین بار کسی پاسخ نداد دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که استادشان مغز ندارد.
بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم .
بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم... اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود...
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود...
بچه بودیم از آسمان باران می آمد ... بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!
بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن ... بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه
بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم ... بزرگ شدیم تو خلوت
بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست ... بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه
بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود ... بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم
بچه بودیم دوستیامون تا نداشت ... بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره
بچه که بودیم، بچه بودیم
بزرگ که شدیم، بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم

دنيا درياست ما دايم توي آن دست و پا ميزنيم . شنا بلد نيستيم . تازه اگر بلد باشيم با اين همه گوي سنگي و سربي که به پا بسته ايم , کاري نميتوانيم بکنيم . هي فرو ميرويم و فرو ميرويم و فروتر . هر دلبستگي يک گوي است و ما هر روز وابسته تر و دلبسته تر ميشويم و هر روز سنگين تر . هر روز پايين تر و اين پايين , تاريکي است و وحشت و بي هوايي , اما اگر هنوز هستيم و هنوز زنده ايم از اين بابت آن يک ذره هوايي است که از بهشت در سينه مان جا مانده است . دريانوردي به من گفت : دل بکن و رها کن . اين گوي ها را از دست و پا باز کن که سنگين شده اي . سنگين که ته نشين مي شوي , سبکي بياموز . سبمي تو را بالا خواهد کشيد . مي گويم :نمي توانم که هر گوي دليلي است به من , به بودنم . يک گوي سواد است و آموخته ها , يک گوي مکان است و موقعيت و مقام . يک گوي باور ديگران است . يک گوي باور خودم . گويي عشق و گويي تعصب و ....... دريانورد ميگويد : اما آن که نمي بخشد و نميگذرد و از دست نميدهد , تنها پايين ميرود و حرص , کوسه اي است که آن پايين دريدن آدمي را دندان تيز کرده است . پس ببخش و بگذار و از دستت رها کن . اگر به اختيار از دست ندهي به اجبار از تو ميگيرند و تو مداني که مردگان بر آب مي ايند , زيرا آن چه را بايد از دست بدهند از دست داده اند , به اجبار از دست داده انداما کاش آدمي تا زنده است لذت بي تعلقي را تجربه کند . دنيا درياست و آدمي غريق , اما کاش مي آموخت که چگونه بر موج هاي دنيا سوار شود . دريانورد اين را گفت و بر موجي بالا رفت . چنان به چستي و چالاکي که گويي دريا اسب است و او سوار کار . من اما از حرف هاي دريانورد چيزي نيموختم , تنها گويي ديگر ساختم از ترديد به پايم آويختم . من چنين کردم تو اما چنين نکن .
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
می خواستم
میخواستم تکه ای از بهشت را روی شانه هایم تا منزل دوست ببرم
میخواستم تختی از ستارگان و تاجی از ماه پیشکشت کنم
میخواستم پاک و ساده به تو دل بدهم و در دلت خانه کنم
میخواستم روزهایم را با تو به شب و شبهایم را با یاد تو به صبح برسانم
می خواستم همیشه در کنارم باشی و من در کنار تو
قبل از همه به خدا سلام کردم. هنوز می شه همه پنجره ها رو به خوشبختی باز کرد
تا پنجره دیگر ..... . خداحافظ

چه شبها که خودت را تنها دیدی... و چه روزها که در پستوی نهانخانه دلت پنهان شدی وبرای حرف هایی که شنیده بودی و رنجهایی که کشیده بودی و ارزوهایی که نا خواسته به باد رفته بود مظلومانه گریستی و فکر کردی کسی بر احوال تو آگاه نیست...؟!
چرا باور نکردی که مهربان عزیزی از رگ گردن به تو نزدیک تر وبر درد تو از مادر دلسوزتر است...؟
چرا باور نکردی که رنجهای تو را تیمارگری و غصه های تو را مآمن آرامشی هست...؟
چرا فکر کردی که تنهایی؟!!!
دست مهربانش بر سر تو بود و سر تو بر دامن رحمتش... تو تنها نبودی تو,خود...,در خلوت خلودت خویشتن را تنها دیدی اشک بر گونه هایت روان بود و داغ مظلومیت ,دلت را می سوزاند.. چقدرناتوان بود زبان تو برای گفتن حقیقت و چقدر ناتوان بود جسم خاکی تو برای اثبات مظلومیت و تو احساس کردی که چقدر تنهایی و بی کس.
اما در تمام آن احوال خدا با توبود.
او اشکهای تو را از گونه هایت بر می چید و تو نمی دیدی. او زخمهای تو را مرحم می گذاشت و تو نمی فهمیدی,او پیمانه پیمانه در جام مصیبت تو, صبرمی ریخت وتو...غافل بودی در همه آن شبها و روزها در لحظه لحظه های تنهایی و
بی کسی ات , خدا با تو بود و خود ندیدیش.
خدا, زبان تو عدالت گمشده تو,مونس توومنتّقم رنجهای تو بود... و تو آنقدر در سوگِ بی کسی ات ,غافل بودی,که نفهمیدی...!!!
چرا فکر کردی که تنهایی؟!!!... خدا در تمام بغض های تو, حتی از اشک هم به تو نزدیکتر بود...
پروردگارا...
به من آرامش ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم...
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم...
بینش ده تا تفاوت این دو را بدانم...
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم مطابق میل من رفتار کنند...
خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو می خوام نه واسه حل مشکل و غصه هام
خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت
خدا رو می خوام نه واسه ی سکه و پول و مقام
خدا رو می خوام که فقط تو رو برام نگه داره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن رو یادم داده
خدا رو خیلی دوست دارم چون عاشقا رو دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشق رو تنها نمی ذاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدایا دوست دارم


ناراضیم
میدونم بنده ی خوبی نیستم
ولی ناراضیم
میگن که اگه عمربن سعد لعنتی یه «خدایا کمکم کن» میگفت آخر عاقبتش اون نمیشد!
من میگم:
خدایا کمکم کن!
خیلی دلتنگم...........تو آرومم کن!
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی....
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود دیر می شود
(قیصر امین پور)
با همه قدرت خود
بی نیاز از من و تو
میرود تا برسد بر مقصد .
نگران میمانم
وای اگر او نرسد
دل او میشکند ...
دل من میمیرد
از غم کوچک او
که دلش را شاید
تاب تحمل ها نیست.
سخت تر از همه این است
که من میدانم
در همان پیچ ، دلش میشکند
در حضور یک تصادف با عشق .
همه شب و غروب اه و حسرت یار منه همه عمرم بی تو تنهایی یار منه
زندگیم میون تنهاییم جا مونده تنهایی من زندگی منه
چشم انتظار توام ای بهترین ارزوها
فریاد دل خسته مو به باد شب دادم تا بیاره واسه تو
تا در تموم زندگیت یه لحظه به یاد من باشی
من شكستم آري تو شكستم دادي
باده رنگ و ريا را تو به دستم دادي
من غريبم آري تو غريبم كردي
بي خبر از آيينه ها پر فريبم كردي
تو مرا همچون شمع از سر جور و جفا سوزاندي
تو مرا سوزاندي تو مرا بر در و ديوار بدي كوباندي
من شكستم آري تو شكستم دادي
تو مرا از بودن، تو مرا از من و از ما و تو پنجره ها ترساندي...
تو مرا از فردا... تو مرا از دريا... تو مرا ترساندي
من اسيرم آري تو اسيرم كردي...
بي خبر از باران.. تو كويرم كردي
از شراب دوري، تو چه سيرم كردي ،من شكستم


برای مردن هنوز جوونی
|
زندون دل » غم تنهایی
چرا وقتی که آدم تنها میشه
|


